لالای بی پایان

اینجا ،منم ،عکست ویک نجوایِ بی پایان
تاریکتر از من شبی با،بای ،بیِ پایان
عکست ولی روشن تر از صبحی پر از مهر است 
آرام می خندی به من ،تنهایِ بی پایان!
تصویر تو پا می گذارد در دلم باناز
او با خودش می آورد مهلایِ بی پایان
کم می کنی من را از آن رویای بارانی 
در حیرتم از حکمتت ،منهایِ بی پایان!
با اینکه با من بودنت هاشور خورد اما
من می نویسم ازغمت انشایِ بی پایان
هر لحظه محتاجم !نفس هایت نگیر از من
یخ می زنم در بطن این سرمایِ بی پایان
این واژه ها در اشک هایم غسل می کردند
اما چرا پیدا نشد معنای بی پایان؟
شب زنده ،پابرجا ومن بیدار از گریه
در آرزوی یک کفن،لالای بی پایان
/ 1 نظر / 29 بازدید
مریم آذر

سلام مریم جون خیلی قشنگ و روان شعر میگی خیلی حس خوبی دارم که باهات آشنا شدم .. اگه اشکال نداره بهم بگو این کلمات چه جوری توی ذهنت ردیف میشه زنده ها دل نمیخرید ؟؟؟ زنده ها غزل ...تازه و وزین وتر ...غزل نمیبرید ؟؟؟و الا آخر خیلی خیلی قشنگ میگی میخوام بدونم چه جوری کلماتو به بازی بگیرم بهم میگی عزیز ممنون میشم