در حرفهای دیروز

در حرفهای دیروز ،بویی از آسمان بود 

مهری به رنگ مهتاب ،دائم میانمان بود

من با تبسم تو صد شعر می نوشتم 

ارکان و وزنشان را با عشق می سرشتم 

وقتی تمام می شد ،خواننده ام تو بودی 

با هر هجا وحرفم صد شعر می سرودی 

احساس من چنین بود:من با توام همیشه 

اما حکایت ما مانند سنگ وشیشه 

تو سنگ سخت بودی ،آهسته من شکستم 

بعد تو در میان چشمان  غم نشستم 

ای کاش مهربانی روزی حراج می شد 

یا اینکه شعر دنیا تنها دو کاج می شد 

امروز خاطراتم در دست باد وحشی ست 

بادی که فکر قلب زخمی و ناتوان نیست 

چشمان من نشستند در قاب سنگی وسرد 

این بیت ها نوشتند انشای کهنه ی درد 

امروز روز خوبی است؟هم جشن ،هم جدایی 

من می نویسم از تو ،شاید خودت بیایی 

 در چشم من نشستی ،همراه بغض کوچک 

یادم تو را فراموش ،تولدت مبارک 

**************************

شاید بیشتر شبیه نظم بود اما حسی بود که جاری بود و انگار با این مثنوی کوچک  آرام گرفت .

/ 10 نظر / 10 بازدید

وقتی که چشمانت بارانی میشود......دوست دارم که درآسمان زیبای آنها غرق شوم .........وفراموش کنم که هوا پاییزی است............مي خواهم پنجره های معبد عاشقی را به روی خزان ببندیم ..........چراکه؛ بیم دارم خزان برگ های زیبای درخت عاشقی را غارت کند......سلام وب زيبا ومطالب بسيار جذابي نوشته اي سري هم به (پاييزفصل زيبا ) بزن متشكرم .....paez2012.persianblog.ir [گل][گل][گل][گل][گل]

محمد

سلام هرچی که بود قابل لمس بود. مهم نیست که شعر بود یا نظم... خیلی خوب بود. و آفرین. ایشالله لحظات خوبی در پیش داشته باشی[گل]

مصطفی

سلااااااااام اتفاقا خیلیی خوشم اومد فضای شعرت عااالی بود اتمسفرش خیلی باحال بود! اصلا مزوسفر بود!؟؟؟![متفکر] [گل]

آذر کیوان

یادم تو را فراموش .... اما مگه میشه مریمم

هدیه ارجمند

سلام عزیزم... شعر نو مبارک...قشنگ بودسرفرصت با دقت بیشنری میخونمش با یک متن به روزم ومنتظر حضور شما... یاعلی...

کویر

حال و احوال این روزهایم قاصدکی را می ماند که دلش نه به باد و نه حتی به نسیم, که به یک فوت خوش است... بگذارید برود....

فریبرز

سلام نوشته قشنگی بود. با احترام دعوتید. --- وبلاگ شب...