پروانه ها مادرشدند ،در چین های دامنم

حتی تو تنها نیستی ،یارب ببین تنها منم
در کوچه های سنگی یک نقشه پرسه می زنم

شهری که در آن قاصدک دلتنگ و سرگردان شده
گلدسته ها هم صحبت چشمان بی روح صنم...

از دردهایم کوه با دشت شقایق قصه گفت
بارید چشمانت چرا؟ باور نداری من زنم؟؟

گهگاه در آغوش من ،مهتاب "لالا" می کند
پروانه ها مادر شدند ،در چین های دامنم

دالان قلبم خانه ی شبپره های زخمی است
شبتاب هم غم نامه گفت در  تلخی خندیدنم

دریا به من حد می زند با موجهای سنگی اش
جسمم پر از درد است و باز در ظاهر اما آهنم

دنیا و دنیا ،شعر و شعر،با او غزل تا او غزل
با ترکه ای هم جنس  دل این بیت ها را می زنم

بوی نفس های غزل در کوچه ی بن بست ما
پیچید و نیمایی سرود ،گل بوته ی پیراهنم 

/ 2 نظر / 24 بازدید
صبا

سلام عزیزم خوبی؟مادرشدن کمرنگ میکندحضور گرمتان را؟ همیشه منتظر نظرات کارساز شماهستم . مانا باشید[گل]