من و وتو برده ی تقدیر پراز از ابهامیم چه بگویم؟به خدا،فاصله جریان دارد *********************** اینجا خلوتگاه تنهایی های من است و این خطوط همه ی زندگی من است ،دلنوشته هایی که با آنها زندگی می کنم ،حرف می زنم ،می نشینم وگاهی اوقات این واژه ها آدم می شوند واشک می ریزند. شاعر نیستم از دل می نویسم و حرف دل را به جان می پذیرم .کوچک تر از آنم که برای خودم تخلصی انتخاب کنم اما به دلیل تشابه اسمی با یک دوست عزیز به پیشنهاد دوستان تخلص" تیماء" به معنی بیابان را برگزیدم . استفاده از مطالب با ذکر نام بلامانع است .دوستان عزیز بدون اجازه گرفتن در استفاده از دلنوشته های بنده مختارید. مریم وزیری(تیماء)متولد 1368کارشناس ارشد علوم تربیتی ،مدیر دبیرستان دولتی دوره ی اول **************** دگر دوای درد من نباشد این سکوت وشعر سکوت درد من شد و نمک شد این دوای شعر
  :: مریم وزیری(تیماء)

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ




قافیه های دلتنگی
فالش شبیه بغضهایش در غزل سنگیست
هرقافیه محصول ساعت های دلتنگیست 
کم کم نیایش های شعرش رخت می بندد
از معبد چشمی که گویا راهبش بنگیست.
مبهوت مهتابی پر از پاکی شده افسوس 
درآسمان ها خانه دارد چون زمین رنگیست
گنجشکها در گوش هم پچ پچ کنان گفتند
باید از اینجا رفت ،وضع شهرشان جنگیست
داوود هم همراه آنها می رود شاید 
ثابت شود آوای تنهایی بد آهنگی است 
دیگر نفس های زمین با او نمی سازند 
او را ببر تاآسمان شاید شباهنگیست.
مریم کمی پیچید در فال کف دستش 
رمال سردر گم شده در گیجی و منگیست
آرام می گوید برو فالت مشخص نیست 
دنیای آدمها کمی بیش از شما سنگیست

 

 


:: برچسب‌ها: غزل, قافیه های دلتنگی, تیماء
نویسنده : مریم وزیری(تیماء)
نظرات ()
برو انگار باید بی نهایت نقطه بگذارم

کجایی هم نشین لحظه های داغ وتبدارم ؟
ببین رفتی ومن با ابرها تا گریه می بارم
تصور کردنت تنها امیدم هست می دانی ؟
اگر شاعر شوی، می بینی ام با ماه بیدارم
بیا یک لحظه، فروردین چشمانم !خدایم شو
که تا پاییز سالی نانوشته فکر دیدارم
هزاران چشمک مبهم ،هزاران قصه ی بی تو
هزاران خنده ی مرده ،نمیدانم چه بشمارم ؟
ترانه با تو می خندد،غزلها در نگاهت مست
سپیدی از تو موزون شد وَمن تک بیتِ بیمارم
مرا در شهر آدم ها رها کردی و من بی تو 
فقط یک دفتر شعر و کمی هم قاصدک دارم
شبیه نقطه چینم که فقط پر می شوم با تو!
برو انگار باید بی نهایت نقطه بگذارم ......



:: برچسب‌ها: غزل, تیماء, برو انگار باید بی نهایت نقطه بگذارم
نویسنده : مریم وزیری(تیماء)
نظرات ()
در حرفهای دیروز

در حرفهای دیروز ،بویی از آسمان بود 

مهری به رنگ مهتاب ،دائم میانمان بود

من با تبسم تو صد شعر می نوشتم 

ارکان و وزنشان را با عشق می سرشتم 

وقتی تمام می شد ،خواننده ام تو بودی 

با هر هجا وحرفم صد شعر می سرودی 

احساس من چنین بود:من با توام همیشه 

اما حکایت ما مانند سنگ وشیشه 

تو سنگ سخت بودی ،آهسته من شکستم 

بعد تو در میان چشمان  غم نشستم 

ای کاش مهربانی روزی حراج می شد 

یا اینکه شعر دنیا تنها دو کاج می شد 

امروز خاطراتم در دست باد وحشی ست 

بادی که فکر قلب زخمی و ناتوان نیست 

چشمان من نشستند در قاب سنگی وسرد 

این بیت ها نوشتند انشای کهنه ی درد 

امروز روز خوبی است؟هم جشن ،هم جدایی 

من می نویسم از تو ،شاید خودت بیایی 

 در چشم من نشستی ،همراه بغض کوچک 

یادم تو را فراموش ،تولدت مبارک 

**************************

شاید بیشتر شبیه نظم بود اما حسی بود که جاری بود و انگار با این مثنوی کوچک  آرام گرفت .



:: برچسب‌ها: دلنویسی, تیماء, مثنوی, در حرفهای دیروز
نویسنده : مریم وزیری(تیماء)
نظرات ()
فاصله جریان دارد .....

بین چشم من وتو فاصله اسکان دارد
ودر این بین دل یخ زده مهمان دارد
سطح مژگان مرا ابر در آغوش گرفت
ابر زائو که فقط شرشر باران دارد
باد تکرار نفس های مرا می شمرد
درد دوری نکند مژده ی طوفان دارد!!!
نازنین هاجر و صحرای عطش ،اسماعیل
داستان من وتو آیه فراوان دارد
باز تکرار اساطیر کهن دلخوشی ام
یوسفم گم شده ومیل به کنعان دارد
من تماشاگر ومحو همه ی ثانیه ها
قصه ی چشم تو کی نوبت اکران دارد؟
چشم می بندم ودر خواب به من می گویی:

یک نفر مرده ولی از نفست جان دارد
من وتو برده ی تقدیرِ پر از ابهامیم 
چه بگویم ؟به خدا فاصله جریان دارد
پیچک درد وهزاران غم وتنهایی و من 
شک ندارم که زمین قحطی انسان دارد!!!!!



:: برچسب‌ها: غزل, فاصله جریان دارد, تیماء
نویسنده : مریم وزیری(تیماء)
نظرات ()
آخرین عناوین مطالب